تبليغاتX
دفتری برای همیشه
من و نمایشگاه کتاب و دوستام
سلام:

بعد از یه مدت طولانی... واقعا شرمنده به جون خودم حال و حوصله آپیدن نداشتم اما تا اونجا که تونستم به وبلاگهای همتون کم و بیش سرمیزدم ممنون از نظرات گرمتون

 

خب... عرضم به حضورتون که بریم سر اصل مطلب که نمایشگاه کتاب باشه

امسال خـــــــــــــــــیـــــــــــــلـــــــــــی خوب بود کلی حال کردم

راستش امسال با رفقا به نمایشگاه رفتیم. اونم ۲بار

بار اول: جمعه ۱۳ اردیبهشت بود

 من بودم و مائده و زینب و خواهر زینب و سعیده. تولد سعیده بود و از ساعت ۱۲ونیم تا ۶بعد از ظهر اونجا بودیم. نهار هم مهمون سعیده!

کلی کتاب خریدیم و این ور و اون ور رفتیم و  این زینب هم هی غر زد!

اما خوش گذشت!

 

بار دوم: جمعه ۲۰ اردیبهشت بود

این بار من بودم و مائده و مرجان. اما تولد کسی نبود این دفعه هم مثل دفعه قبل ساعت ۱۲ظهر از کلاس زبان مستقیم رفتیم نمایشگاه و ساعت ۶ هم برگشتیم خونه

چون  بار اول نتونستم همه ی اون کتابهایی که میخواستم رو بخرم دوباره رفتم

این بار بیشتر حال داد. چون باهم کلی خندیدیم و بیشتر از پیش کتاب خریدیم

 

اما خودمونیما!

با رفقا و دوستان رفتن به نمایشگاه یا امثال این جور جاها یه چیز دیگس

هم نهار خوردنش هم  گم کردن راه هم... اصلا همه چیزش

امسال به نظر من نمایشگاه خیلی بهتر از پارسال بود. تقریبا میشه گفت ناشران کتابهای خوب و مناسبی آورده بودند

 

 اینم بعضی از کتابهایی که خریدم (اگه خواستید روشون کلیک کنید):

 

منطق الطیر  -   سیاحت غرب  -  گلها همه آفتابگردانند  -  هبوط در کویر  - 

 

دستور زبان عشق  -  مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری  و.....

 

 

اینم چندتا عکس از نمایشگاه:

 

[1]     [2]     [3]    [4]    [5]    [6]    [7]    [8]    [9]

 

پ.ن: توی این مدت با نظراتتتون منو تنها نذارید

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/02/24 و ساعت 18:9 |
حقیقتی نو
از این پس میخواهم خود باشم...

خیلی سخت است٬ ولی باید ازهمین امروز به خود یاد دهم تا بتوانم.

اما باید به یاد داشته باشم که چه کسی به من کمک کرد تا خودم شوم...

کسی بود که سالها با چشمان باز کاملا بسته می دیدمش٬ اما نمی دانستم که حقیقت وجود او چیست.

و چه فرصتهای از دست رفته ای داشتم٬ زمانی که او درست در مقابلم بود و من این فرصتها را با باد کارهای کودکانه سپردم.

افسوس......

اسمش را نمیتوان گذاشت معشوقه. بهتر که نه٬ واجب است که او را با نام دوست خطاب کنم. زیرا معشوقه با دوست زمین تا آسمان تفاوت دارد.

همان طور که عشق با دوست داشتن متفاوت است...

زیرا عشق در لحظه ای پدید می آید ولی دوست داشتن در امتداد زمان...

و این باوریست که در وجودم رسوب کرده است.

 

از این پس میخواهم در اینجا بیشتر از دوستی بگویم که بدون او هیچ گاه به خود نمی رسیدم.

نمی دانم خودش خواست که مرا خودم کند٬ یا ناخود آگاه بر من اثر گذاشت. اما هرچه کرد٬ خوب که نه٬ بلکه غوغا کرد.

غوغایی که باعث شد٬ نه اینکه همرنگ جماعت شوم٬ بلکه همرنگ حقیقت شوم.

حقیقتی نو 


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/01/05 و ساعت 23:6 |
بهاری دیگر

یک سال دیگر تمام شد...

و من ماندم و یک بغل پر از خالی.

دیر است اما باید از خود بپرسم که در این سال چه کرده ام؟ چه گرفته ام؟ و چه داده ام؟

خداوند در این سال همانند دیگر سالها مرا شامل الطافش کرده و اما من...

واما من در مقابل این محبتها چه کرده ام؟

 

 خداوندا چگونه این الطاف و محبتهایت را جبران کنم؟

تو خودت میدانی که من فقط هیچ دارم.

آری. در مقابل عظمت و بزرگی تو من فقط هیچ دارم

و همانند دگر سالها باید سر به زیر افکنم و فقط بگویم: الحمدولله

خداوندا٬ مرا ببخش اگر کفر نعمت نمودم و گاهی از سر جهل تو را از یاد بردم. خودت می دانی که تو همیشه تنها امید من هستی.

خداوندا٬ تو می دانی که من بی تو ناتوانی بیش نیستم.

پس ای پروردگار مهربانم٬ مرا یاری ده٬ در همه ی امور.

به من چنان قدرت و عزمی عطا فرما تا همانی شوم که تو می خواهی.

چنان نیرویی عطا فرما تا هیچ گاه از تسبیح تو غافل نمانم.

به من کمک کن تا خود را از بند تاریکی و غفلت رها سازم.

به من کمک کن تا فقط ذره ای از عظمتت را درک کنم.

و به من کمک کن تا بتوانم کمک کنم.

 

بهار دیگر

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/01/01 و ساعت 9:18 |