تبليغاتX
دفتری برای همیشه
اینجا هستم
 

از این پس از اینجا با شما در ارتباط خواهم بود:

 

http://www.arefeh154.persianblog.ir

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/06/16 و ساعت 5:23 |
تغییر تفکر(دیدار من با مدیر پرشین بلاگ)
دارم یه گزارشی میبندم که لازم بود با مدیر بلاگفا یا هر سایت اینجوری مصاحبه کنم. اما هرچی برای آقای شیرازی کامنت گذاشتم و خواهش و تمنا کردم جواب نداد که نداد. منم رفتم و برای مدیر پرشین بلاگ کامنت گذاشتم و شمارمو دادم.به امید اینکه شاید جواب بدهند.

دیروز(شنبه)صبح بود که دیدم داره گوشیم زنگ میزنه و یه شماره ناشناس افتاده. برداشتم و اون آقایی که اون طرف خط بود گفت که از طرف پرشین بلاگه و درمورد موضوع گزارشم سوال کرد. من که اینجوری surprise شده بودم. همه چیزو توضیح دادم و گفت که من این حرفای شما رو به آقای بوترابی بگم چند دقیقه دیگه زنگ میزنم.

خلاصه یه ربع بعد زنگ زدند و گفتند که آقای بوترابی موافقت کردند. میتونید بیایین. کی میایین؟؟ گفتم: راستش باشگاه بهم گفته اول برو اونجا رو ببین و حضورا یه کم راجع به موضوع صحبت کنید بعد ما بهتون تصویر بردار میدیم. میشه من فردا بیام؟و.............

خلاصه قبول کردند و امروز با مرجان رفتیم.. و با آقای بوترابی کلی حرف زدیم. از همه در سخن گفتیم. حتی از عموپورنگ!!! حتی از خرمگس و مامان و بابا و دخترشون و نوستالژی!!! خلاصه از همه چیز. و چشم منو به روی خیلی از واقعیت ها باز کردند. منم که همین جوری surprise مونده بودم!

تقریبا ۲ساعتی حرف زدیم. خداییش آقای خوبی بودند. اصلا تو تریپ های غرور و این حرفا نبودند. کلی هم تحویلمون گرفت.

صحبت با آقای بوترابی خیلی جالب و جذاب بود.  در آخر هم رفتیم تو اینترنت و خدمات سایتشون رو بهمون معرفی کردند.

 

واما یه خبر برای بچه های پورنگی!!!! (درمورد خودم) :: با توجه به صحبتهای آقای بوترابی قرار شد که من یه وبلاگ پورنگی توی پرشین بلاگ بزنم! و توی اون وبلاگ میشم همون عارفه ی عموپورنگی قبلی! به زودی آدرسش رو اینجا براتون میذارم. اینم آدرس: http://www.delesoorati.persianblog.ir/

وبلاگ من در پرشین بلاگ:

http://arefeh154.persianblog.ir

نظر بدهید


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/06/03 و ساعت 21:27 |
تابستان برای من همین است!

سلام

این بار دیگه حال و حوصله ی نوشتن مطلب ادبی ندارم. راستش خیلی سخته که بخوام همه ی روزمرگی هامو به زبان ادبی بنویسم. چون نیاز به دانش ادبی بالایی داره که من فعلا ندارم!

بگذریم... تابستان است و فصل عشق و حال. شب ها تا بوق ... بیدار ماندنdaydreaming - New! و صبح ها تا لنگ ظهر خوابیدنsleepy. چه حالی..cool

این تابستان از جهاتی آن تابستانی نشد که من میخواستم. دوست داشتم بهتر از این بود. اما خوب بود. بهترین چیزش این بود که من خیلی خیلی رمان خوندم و میخونم.nerd رمانهایی که جدیداً خوندم اینها بودند:

بعد از او - افسون سبز - دختری در مه - در پایان شب - شب سراب - امانت عشق - مهر و مهتاب - شب نیلوفری - هم خونه - الهه شرقی - شب تقدیر - حریم عشق - کیمیاگر

حالا اگه شما رمان قشنگی سراغ دارید بهم حتما معرفی کنید.winking

اما از روزهای هفته ام بگم: روزهای زوج بعد از ظهرها کلاس زبان انگلیسی دارم. تقریبا از میدان شهدا که خونمون باشه دور است. کلاسمون سهروردی هست. اما خب می ازره. رفتنه مامانم با ماشین منو میبره ٬برگشتنه هم خودم با مترو میام. اما عشق به آموختن زبان انگلیسی در من هیچ گونه خستگی ایجاد نمیکنه. اگه خدا بخواد تا ۵-۶سال دیگه تافل میگیرم.cool

یک شنبه ها هم کاملاً بیکارم!I don't know - New!

سه شنبه ها و پنج شنبه ها میرم باشگاه خبرنگاران. امسال دیگه تنها نیستم. با زینب و مائده و مرجان میریم. من دوره ی گزارش میرم و گاهی هم خبری به باشگاه میدهیم. ولی اون سه تا دوره ی مبانی خبر اند. استادشون هم خانم زرگر هستند. منم چند بار رفتم سر کلاسشون. خداییش  خانم زرگر هم خوب استادی هستند.batting eyelashes

دیگه... توی تابستون: با تلفن خیلی حرف میزنمon the phone - New!. سودوکو حل میکنمnerd. مجله میخونم. توی اینترنت میچرخم. حافظ میخونم و تفال میزنم(به شدت). دائم گوشیم برایم آواز میخونه. با رفقا به پارک و رستوران و کافی شاپ میریم.

اما تلویزیون اصلا نگاه نمیکنم! بدم میاد shame on you  به خدا هیچی ندارهphbbbbt با این سریال های آبکی و مسخرهnot talking

گاهی اوقات هم با شیخ صنعان یا زینب به مقبره شهدایی که چندتا کوچه پایین تر خونمونه میرم. هم صحبتی با شیخ صنعان هم عالمی دارد!

ولی از همه بیشتر با رفقا حال میکنمraised eyebrow اینکه چهار تایی میریم پارک ملت و قدم میزنیم و میخندیم. از اون ور هم روبه روی پارک میریم رستوران ایتالیایی و اونقدر میخوریم که آخرش دیگه نمیتونیم از سرجامون تکان بخوریم. قدم زدن از بازار صفویه تا پارک وی و حس نکردن هیچ گونه خستگی. همه و همه به آدم چنان انرژی میدهد که گاهی بزرگترین غم های زندگی ام را هم لحظه ای فراموش میکنم.

پ.ن۱: ۲۲مرداد سالروز سومین سال تاسیس این وبلاگ بود. وبلاگی که مهمترین فراز و نشیب های زندگی ام را به ثبت رسانید و در همه حال با من بود. و کمکی است تا فراموش نکنم: انسان با نگاه به گذشته میتواند آینده اش را بسازد.

پ.ن۲: میلاد منجی عالم بشریت مبارک.

پ.ن۳: برام خیلی دعا کنید.


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/05/27 و ساعت 3:5 |